یک تبسم ، دو نگاه
شاخه ایی می خشگد، چشمه ایی می جوشد
تو می بینی و می خندی
من می بینم و می خندم
روزها از پس هم ، به همین سادگی می گذرند
دست سنگین نوازشت
می فشارد قلب دلگیر مرا...







در پریشان حالی و دشواری راه
مرا آوازیست در گوش جانم ماندگار
می کشاند و می راند مرا بیشتر از پیش
بگذرم، سفر بایدم، ماندن مرا نیست
آن افسون شب تار، خاطرت هست هنوز
که شباهنگام به وقت بیداری تاریکی
دل و جان را آری، هیچ قراری نبود
پرده پرده شب بود و وهم و آشفتگی
که به برم، جز عطر خیالی دور نبود
گاه دلتنگ و گاه آرام، گاه مشتاق و گاه خفته
شبی از شب ها،
به زیر سحر مهتاب
در بستری از خواب و رویا
به آن وقت که تنهایی
همه دست نوازش بود و
جز خیال، هیچ خوابم نمی کرد.
حس آرام وجودت،
لبریز تمنا کرد مرا
آنچه می خواستم
تقدیم حالم کرد مرا
گرچه آرام بنشسته به کناری
دست از همبالی مرغ سحر کشیده به آسانی
بگویدش بخوانیدش که جانان را
همی از جان و دل می رود آری قراری
مرا آینه همصحبت است